فصل اول:خاطرات دانشگاه
قسمت نهم:دردسر جدید!
"نازنین"
مدت زیادی بود که دست امید خوب شده بوده همه هم به تلاطم افتاده یودن برا پایان نامه هاشون که بتونن امسال رو به خوبی هر چه تمام تر بگذرونن که بیماری عجیبی شیوع کرد؛من که خبر نداشتم اما از تلویزیون دیدم که میگفت یه مریضی که بیشتر مسمومیت غذایی بود و از علائمش حالت تهوع و استفراغ و سردرد گفت تا شنیدم به امید زنگ زدم:
-الو سلام امید خوبی؟
--سلام خوبم چطور؟
-هیچی خداروشکر از تلویزیون شنیدم درباره مسمومیت غذایی و اینا میگفت،خبرداری؟
--آره خبر دارم مثل اینکه یه شرکت محصولات غذایی جنس تاریخ گذشته و خراب رو داده تو بازار ملت دونه دونه میرن بیمارستان؛تو که خوبی؟
-آره.....ولی چرا بهم نگفتی؟
--خب نخواستم الکی نگرانت کنم
-الان کجایی؟
--خوابگاه چطور؟
-هیچی خواستم بگم الکی وقتت رو خراب نکنیا...کل این چن سال تحصیلت به قبول شدن امسالته....
--نه خیالت راحت.....کاری نداری؟
-نه......منم برم به درس و دانشگاه برسم
--برو موفق باشی
-ممنون خداحافظ
--خداحافظ
دیگه داشت خیالم راحت میشد با این که میدوستم این اتفاق تو تهران افتاده ولی به کل خونواده ها زنگ زدم و
برچسب:
نویسنده: آریا کریمیپور
تاريخ: يکشنبه
12 دی
1395 ساعت: 7:05